زنگ تفریح تموم شد، این ساعت کلاس هنر داریم این کلاس مختلطه و همه بچه ها از اول تا پنجم توی یه کلاس ایم.معلم هنر ما یه خانم جون و مهربونه.
داشتیم مثل همیشه شیطنت میکردیم که خانم معلم اومد، برچا برجا.
خانم معلم طبق معمول بعد از سلام و احوال پرسی از بچه های کلاس اول خواست که برای روبوسی برن پیشش دانش آموزای کلاس اول خیلی کم هستند فکر کنم پنج یا شیش نفر.
نمی دونم امروز چم شده روبوسی بچه ها که تموم میشه میگم خانم اجازه؟
بگو حامد جان.
خانم ما رو بوس نمی کنی؟
خانم معلم گفت: “نه عزیزم وقت بوس کردن شما گذشته”.
امروز از دستش ناراحتم نمیدونم چرا.
این زنگ وقتی برای انجام یه کار از کلاس رفت بیرون به گوشیش یه سرکی کشیدم و دیدم نوشته بود سعید ساعت شیش ۶ بوستان علوی یادت نره.
دنبالٍ پست
سعید همیشه دیر میاد سر قرار، همه پسرا اینطوری وقت نشناسن و دیر می کنند؟
آخرین بار ۴۵ دقیقه دیر کرده بود اونقدر از دستش ناراحت شده بودم که اگه بهم کارد میزدند خونم در نمیومد. چه قدر شاکی شده بودم و چه فکرای هم که نکرده بودم.
نمی دونم چرا همیشه دیر میکرد، شاید کار زیادی داشت [پوزخند] و با کمبود وقت مواجه بود، یا میخواست کلاس بذاره، یا شایدم یکی دیگه رو داشت یا شاید من براش اهمیتی نداشتم، نمی دونم.
آخرین بار نبود که
داستان مال من تو میگی آخرین بار نبود؟
آره، خوب می دونم آخرین بار نبود
برای اون خانم معلم بود.
بله می دونم. فکر میکنم همون آخرین بار خانوم معلمه دلش میخواسته سعید رو خفه کنه.
برادر من این دنبال پست که نوشتی باید از زبان حامد باشه نه از زبان خانم معلم حامد
ناسلامتی داستان رو حامد داره تعریف میکنه نه معلمشون
این مطلب قاعده و قانون رو نقص کرده.